خرید بک لینک

دیگه تحمل زندگی رو ندارم دیگه تحمل نفس کشیدنو ندارم.

آخه چرا منو نمیبرییییی

حرف حسابت چیه کم آوردم بی رحم

راحتم کن

دیگه نمیخوام هیچ روزو شبیو ببینم بسههههههههههههه

خسته شدم به چه زبونی بگم

اگه سنگ بود تاحالا آب شده بود

خواهش میکنم صبح دیگه بیدار نشم خواهش میکنم بزار خاموش شم. واسه همیشه. التماست میکنم خدا

برچسب: نویسنده: سارا صادقی تاريخ: پنجشنبه 26 اسفند 1395 ساعت: 22:58

خلاصه.امشب بعد از کلی نزن نزن های خودمان زدیم همچون همیشه!  بعدَش هم یک دل نه صد دل پشیمان که تف به آن روحت،  تا کی میخواهی کنی ادامه این کار پلید را. بابا ریشه خشکاندی بس است و از این جور حرفا که ملعونو فلان فلان شده وو این ها.در آخر هم کلی این سایت آن سایت کردیم برای قول دادن، که کسی ، ر

برچسب: نویسنده: سارا صادقی تاريخ: چهارشنبه 25 اسفند 1395 ساعت: 4:33

دلم واسش قد هسته ی یه اتم تنگ شده..

برچسب: نویسنده: سارا صادقی تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 19:32

آمدند،  زدند،  کشتند،  خوردند و رفتند..

و من همچنان تاتی تاتی می دوم.

برچسب: نویسنده: سارا صادقی تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 19:32

نشستیم در پارک های دانشگاه به انتظار ناهار و نماز با بوی میکس جوراب و ادکلان 

برچسب: نویسنده: سارا صادقی تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 19:32

چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی؟

چون نداند سرانجامی که میکند آن کاری

برچسب: نویسنده: سارا صادقی تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 19:32

چندروزیست که کارمان جایی گیر کرده و بنا را گذاشتیم به التماس از اینو آن البته تنها دعا ، که این خیلی هم بد بود و بنا شد به روشن شدنِ یک سری چیزها که سعی در پنهان کردنشان داشته بودی یَم. گذشته از اینها و عدم کنترل بر احساس که باعث و بانی این چیزها شد نفسِ عمل خوب بود یعنی اینکه درست بود و داشتنِ این حسِ بد گذریست بهتر از گذاشتنِ سالیانِ ماسک بر صورت است.حال یارویمان نیز خوشحال و خندان شده که این رازِ بزرگی که من سعی در پنهان کردنش داشته بودی یم فاش گردیده و از ما جدا شده ، خود را کوه نامیده میخندد.خب طوری نیست از همان اول نیز بنا بود به جدا شدن و آغازِ زندگی یی تازه مهم خودِ آدم است.حرفهای نیک ویجس مرا کمی نسبت به آینده امیدوار کرده . چه لزومی دارد که کسی آدم را دوست داشته باشد؟ میخواهم نداشته باشد صد سالِ سیاه.من نیز دیگر به دنبال نیمه گم شده ی خود در تکاپو نیستم و فعلا همانند خیلی ها بر نرم شدنِ دستم و آینده ام تمرکز کرده و میگذرانم روزگارم را.باشد که رستگار شوم.از اینها گذشته حال روحی مناسبی ندارم فعلا ها وتا شنبه ، یکشنبه سعی در خود را به آن راه زدن دارم وگرنه از خواب وخوراک می افتم

برچسب: نویسنده: سارا صادقی تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 19:32

جا به جا. 

شدم ینی.

محسن زنگ زد! آخه این بچه چی میخواد از جون من؟

فردا قراره با بکس بریم انقلاب، احساس میکنم بقیه ی جاهای بدنمم دارن قارچ میزنن! رسما شدم گونیه کود.

یکم از خودممو میفروشم اگه خریداری باشه. 

مناسب برای تولید انواع قارچ های مصرفی،  خوراکی و بیماری!

اگر بدانی چقدر عاشقتم،  دیگر محل سگ هم بهم نمیگذاری..

برچسب: نویسنده: سارا صادقی تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 2:09

بلاخره بعد از کلی دوندگی تموم شد ولی همچنان منتظرم تا ببینیم چی میشه.

به هر حال به قول بزرگان هر پیش آید خوش آید..

واسه ما هم آید لیکن.

برچسب: نویسنده: سارا صادقی تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 2:09

موهامو آن کات کردم.

والا فک کنم بر عکس معنی این جمله بشه ولی خب بیشتر اینو به کار میبرن نمیدونمم چرا.

کات کردم موهامو به هر حال.

من فقط نمیدونم چرا تا حالا باید انقد منتظر بمونم آخه.

راستی اسم اون دختره کفش سفید-صورتیه چی بود؟؟

سفید با خط های صورتی البته. :(

دوسش داشتم خیییلی. اوهوم.


برچسب: نویسنده: سارا صادقی تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 2:09

بهترین دوستم رفت و الان تنها دوستمم داره جلوم جون میده.فقط یه چیزی تونستم بهش بگم. که منو با خودش ببره.ولی هیچی نگفت.اصلا حال خوشی ندارم این روزا.ده کیلو کم کردم باز. نمیدونم چرا هنوز نفس میکشم باز مگه قراره تحولی شه؟ یا که کسی بیاد؟هر کسیو که خواستم یا بردنش یا خودش بردو رفت اونایی هم که موندن دست نیافتنی بودن مثل اینکه آدم عاشق یکی از سیارکای آسمون شه اونایی که فقط با تلسکوپ هابل قابل دیدنن..خستم. من یه آدمه سحرخیزه شب نخوابم!# کارم شده دید زدن جورابای مردم. البته بود قبلنم.. خخخ

برچسب: نویسنده: سارا صادقی تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 2:09

آخ جون مهمونی.

برچسب: نویسنده: سارا صادقی تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 2:09

ب.ع پی ام داد!!!!!!!

جلل ال خالق! جای تعجب داره و یک میلیون تا سوال توی ذهن هرچند نصفشون واضحه جوابشون.

ولی تف توصورت اونکه باعثشه.

هرچند فقط خواستم کمک کنم وگرنه لیاقت ج دادن نداشت!

ولی روووووو رو برم 0.0

برچسب: نویسنده: سارا صادقی تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 2:09

وای چقد دلم خواست از این ابزار چتا.

یادش بخیر. 

چقد دلم دوست نتی میخواد. دلم واسه خیلی چیزا تنگ شد امشب و از جمله خودم.

امشب قراره یه کار بد کنم.

شایدم نکنم.

کسی میاد بریم کنار دریا؟

رو شنای ساحل

دراز بکشیمو با چشمای بسته به خورشید نگاه کنیم؟

باز مثل همیشه کسی نیست..

طوری هم نیست :)

برچسب: نویسنده: سارا صادقی تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 2:09

My message today is titled Life is hard” and it’s about how to live a great life despite the fact that life is difficult.Everybody wants to be happy in life. We all want to live a perfect life. We want that great job or a successful business. We want to be married to Mr. Right or Mrs Perfect. We want to have great kids. We want to have friends that stick by us come rain or shine. We want to be able to have all the material things life has to offer and have all our problems just disappear.Everybody wishes for good life. It may be at different levels. One person may define a good life one way and another may describe it another way. For one person a good life may be just having three meals a day and a roof over their head. For another it may be having a huge mansion and a couple of million dollars in the bank.There are different levels and meanings to what a good life is. But whatever you definition of it, there is perhaps one thing that you may have in common with many other people. You

برچسب: نویسنده: سارا صادقی تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 2:09

این حس ترس مال چیه؟ همیشه دوست داشتم شبا برم بیرون ولی الان که بیرون بودم کلی میترسیدم ، چقدر 

حس بدی بود .

این مالیخولیا همش میترسیدم که به کسی آسیب بزنم یا که کسی بهم آسیب بزنه..

ولی من دوست داشتم شبا برم بیرون.. نه تنهایی..

چقدر حس بدیه.

برچسب: نویسنده: سارا صادقی تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 2:09

حیفم میاد چیزی ننویسم . امروز هوا خیلی سرد بود البته نه خیلی ولی سرد بود چندروز پیشم بارون زد ولی من خواب بودم نفهمیدم :|تازه گیا محسن زنگ زد ینی چند مین پیش ، گفت که بیا بیرون ببینمت منم گفتم باش! حالا قراره صب برم شایدم نرم ، کسی چه میدونه..امشب هوا خیلی خوب شده راستی شنیدم که عیدم نزدیکه دل توو دلم نیس واسه رفتن به مهمونی ! ولی در کل موندم این سیزده روز رو چکار کنم..

برچسب: نویسنده: سارا صادقی تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 2:09

صفحه بندی